تبليغاتX
sherkate mehdrayan azerbaijan

اين روزها آدم ها سرشان شلوغ است . کسي حوصله خدا را ندارد . کسي حال او را نمي پرسد . کسي برايش نامه نمي نويسد ، اما تو اين کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چيزي برايش بنويس . ساعت هايت را با او قسمت کن ، ثانيه هايت را هم .


يک دعاي متفاوت

 

اي خداي بزرگ ، کمکمان کن تا به خاطر بياوريم آن کسي که ديشب در خيابان راه ما را بست ، مادر تنهايي بود که آن روز بعد از نه ساعت کار مي راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند ، به درس بچه ها برسد ، رخت ها را بشويد و چند دقيقه با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند .

 

اي خداي بزرگ ، کمکمان کن تا به خاطر بياوريم آن مرد جوان ژنده پوش و بي تفاوتي که تنش را خالکوبي کرده و بدون اينکه هيچ تغيير مثبتي در زندگي اش بدهد ، شاگرد مدرسه مضطرب نوزده ساله اي بود که همه حواس اش در پي امتحانات نهايي اش بود و مي ترسيد نتواند براي ترم بعد وام تحصيلي بگيرد و مخارج تحصيلاتش را بپردازد .

 

خدايا به يادمان بياور آن آدم بي تفاوتي که هر روز در يک گوشه نشسته و گدايي مي کند ، درحالي که بايد کار کند ، برده اعتياد است که ما فقط مي توانيم آن را در وحشتناک ترين کابوس هاي شبانه مان ببينيم .

 

کمکمان کن تا به خاطر بياوريم آن زوج پيري که آهسته و با زحمت در راهروي فروشگاه (ضمن سد کردن راه ديگران) قدمي مي زنند و از لحظات خود بهترين استفاده را مي برند (اگرچه نتيجه آزمايش هاي هفته قبل زن نشانگر اين بود که آخرين سال خريد مشترک آن دو خواهد بود مي خواهند که اين لحظه هاي آخر را با مزمزه کنند.)

 

اي خداي بزرگ هر روز به يادمان بياور که از ميان همه نعمت هايي که به ما ارزاني داشته اي ، بالاترين آن محبت است ، اگرچه کافي نيست که به عزيزانمان محبت کنيم .

خدايا دل هايمان را بگشا ، نه فقط به روي نزديکانمان بلکه به روي همه انسان ها .

 

ياري مان کن که دير قضاوت کنيم و زود ببخشيم .

ياري مان کن تا شکيبايي ، همدلي و مهرباني کنيم .

+ نوشته شده توسط mesud eberkani در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 21:50 |

كاش ميتوانستم دربغض ابرهاشريك باشم وتا خدابگريم،وقتي احساس غريبي مراتاآخر كوچه هاي بن بست بغض گرفته ي عشق ميبرد.اي اقاقيهاي وحشي كه بي هيچ لبخندي دركنار كلبه ي غم پاگرفته ايد.اي واژه هاي تلخ تنهايي،اي عابران خسته ي سرنوشت،اي ورقهاي پاره شده درغبارسهمگين آيا كسي مرا درخاطرات اشكهايش مي شناسد،آياعابران كوي غم فقط براي لحظه اي دركنار پنجره ي رازهايم مينشيندتا قصه ي تنهايي رابازكويم؟!

باشمايم اي آدمهاي شيشه اي،من درحسرت يك تبسم صميمي مانده ام.اي كوچه هاي گلي رويا،آيا گامهاي ديروز كودكي ام را با شادي به من باز ميگردانيد؟؟!

+ نوشته شده توسط mesud eberkani در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 21:48 |
mesud eberkani abarkani@live.com >